تبليغاتX
زندگي زيباست
 او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست

این آیه برخی از خانمهای کلاس انجیل  خوانی را دچار سردرگمی کرد. آنها نمی‌دانستند که این عبارت در مورد ویژگی و ماهیت خداوند چه مفهومی می‌تواند داشته باشد. از این رو یکی از خانمها پیشنهاد داد فرایند تصفیه و پالایش نقره را بررسی کند و نتیجه را در جلسه بعدی انجیل خوانی به اطلاع سایرین برساند.

همان هفته با یک نقره‌کار تماس گرفت و قرار شد او را درمحل کارش ملاقات کند تا نحوه کار او را از نزدیک ببیند. او در مورد علت علاقه خود، گذشته از کنجکاوی در زمینه پالایش نقره چیزی نگفت.

وقتی طرز کار نقره کار را تماشا می‌کرد، دید که او قطعه‌ای نقره را روی آنش گرفت و گذاشت کاملاً داغ شود. او توضیح داد که برای پالایش نقره لازم است آن را در وسط شعله، جایی که داغتر از همه جاست نگهداشت تا همه ناخالصی‌های آن سوخته و از بین برود.

زن اندیشید ما نیز در چنین نقطه داغی نگه داشته می‌شویم. بعد دوباره به این آیه که می‌گفت: «او در جایگاه پالاینده و خالص کننده نقره خواهد نشست» فکر کرد. از نقره‌کار پرسیدآیا واقعاً در تمام مدتی که نقره در حال خلوص یافتن است، او باید آنجا جلوی آتش بنشیند؟

مرد جواب داد بله، نه تنها باید آنجا بنشیند و قطعه نقره را نگهدارد بلکه باید چشمانش را نیز تمام مدت به آن بدوزد.. اگر در تمام آن مدت، لحظه‌ای نقره را رها کند، خراب خواهد شد.

زن لحظه‌ای  سکوت کرد. بعد پرسید: «از کجا می‌فهمی نقره کاملاً خالص شده است؟» مرد خندید و گفت: «خوب، خیلی راحت است. هر وقت تصویر خودم را در آن ببینم.»

اگر امروز داغی آنش را احساس می‌کنی، به یاد داشته باش که

خداوند چشم به تو دوخته و

همچنان به تو خواهد نگریست تا تصویر خود را در تو ببیند.

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در چهارشنبه 1388/05/28 و ساعت 20:56  
 چند جمله...
شجاعت واقعي زماني است كه انسان در اوج مشكلات به زندگي لبخند بزند.

فرصت ها سخت به دست می آیند و زود از دست می روند پس سعی کن از آن گونه انسان هایی باشی که برای گفتن احساسات از هیچ کس و هیچ چیز ترسی نداری شاید آن که امروز هست فردا نباشد

دوست داشتن همیشه گفتن نیست

گاهی سکوت است و گاهی تماشا

 

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

 

در دشمنی دورنگی نیست کاش دوستان هم درموقع خود

چون دشمنان بی ریا بودند

 

زنده بودن را به بیداری بگذرانیم چون سالها به اجبار خواهیم خفت

 

فرد در موقعی ساخته می شود که کوشش می کند تا دیگران را بسازد             

                                                                                                                                                   

 ایمان بی عشق، اسارت در دیگران است و عشق بی ایمان، اسارت در خود

 

 سرنوشت تو متنی است که اگر ندانی دست های نویسندگان می نویسند واگر بدانی خود می توان نوشت

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در جمعه 1388/05/23 و ساعت 17:28  
 آموخته ام...

آموخته ام پيش از آنكه مرا بفهمند ديگران را درك كنم.

آموخته ام كه مرد بزرگ به خود سخت مي گيرد مرد كوچك به ديگران.

آموخته ام كه دانش خود را به ديگران آموزش دهم و دانش ديگران را بياموزم، بنا بر اين علم خود را انفاق كرده ام و آنچه را نمي دانم  آموخته ام.

آموخته ام پيش از آنكه دوستم بدارند دوست بدارم.

آموخته ام هميشه فردي خوشبين باقي بمانم چرا كه زندگي و موهبت هاي آن را دوست دارم.

آموخته ام اگر چه از هر چيزي بهترينش را ندارم ولي از هرچيزي كه دارم بهترين را استفاده كنم.

آموخته ام لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد.

آموخته ام آنچه امروز در دل دارم ممكن است آرزوهاي فردايم باشد.

آموخته ام زندگي مثل يك نقاشي است با اين تفاوت كه در آن از پاك كردن خبري نيست.

آموخته ام كه هيچ روزي از امروز باارزشتر نيست.

 

(زندگي مثل يه ديكته ست كه هي غلط مي نويسي و هي پاك مي كني غافل از آنكه اجل مي ياد و داد مي زنه برگه ها بالا)

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در پنجشنبه 1388/05/15 و ساعت 18:45  
 هی فلانی زندگی شاید همین باشد!!
|+| نوشته شده توسط ZAHRA در یکشنبه 1388/05/11 و ساعت 7:50  
 شما نجار زندگي خود هستيد

نجار پيري خود را براي بازنشسته شدن آماده مي كرد. يك روز او با صاحب كار خود موضوع را در ميان گذاشت. پس از روزهاي طولاني و كار كردن و زحمت كشيدن، حالا او به استراحت نياز داشت و براي پيدا كردن زمان اين استراحت از كارفرمايش مي خواست تا او را از كار بازنشسته كند.

صاحب كار او بسيار ناراحت شد و سعي كرد او را منصرف كند، اما نجار بر حرفش و تصميمي كه گرفته بود پافشاري كرد.

سرانجام صاحب كار در حالي كه با تأسف با اين در خواست موافقت مي كرد، از او خواست تا به عنوان آخرين كار، ساخت خانه اي را به عهده بگيرد.

نجار با اكراه درخواست صاحب كارش را پذيرفت. بنابراين به سرعت مواد اوليه نامرغوبي تهيه كرد و به سرعت و با بي دقتي، به ساختن خانه مشغول شد و ديري نپاييد كه كار به اتمام رسيد.

او صاحب كار را از اتمام كار با خبر كرد.

صاحب كار براي دريافت كليد آخرين كار نزد نجار آمد. زمان تحويل كليد، صاحب كار آن را به نجار بازگرداند و گفت: اين خانه هديه اي است از طرف من به تو به خاطر سال هاي همكاري!

نجار يكه خورد و شرمنده شد.

در واقع اگر او مي دانست كه خودش قرار است در اين خانه ساكن شود، لوازم و مصالح بهتري براي ساخت آن به كار مي برد و تمام مهارتش را به كار مي بست. يعني كار را به صورت ديگري پيش مي برد.

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در چهارشنبه 1388/04/24 و ساعت 7:40  
 شاید این جمعه بیاید شاید...
|+| نوشته شده توسط ZAHRA در جمعه 1388/04/19 و ساعت 13:30  
 

كاش مي دانستيد زندگي با همه ي وسعت خويش

محفل ساكت غم خوردن نيست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

زندگي خوردن و خوابيدن نيست

هوس و ديدن و ناديدن نيست

زندگي حس جاري شدن است

از تماشگر آغاز حيات تا به جايي كه خدا مي داند.

(چيزهايي را كه بايد شكرشان را بجا بياوريد بشماريد، نه مشكلاتتان را.)

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در یکشنبه 1388/04/14 و ساعت 14:39  
 امروز را دریاب شاید فردا دعوت نشوی!
|+| نوشته شده توسط ZAHRA در جمعه 1388/03/22 و ساعت 19:0  
 چرا...زيبا

چرا پيوسته مي گويي دل شيدا نمي بينم

چرا پيوسته مي گويي قد رعنا نمي بينم

چرا با آيه هاي يأس خود دايم پريشاني

و گويي از پس امروز خود فردا نمي بينم

چرا با اين همه دريا فقط از قطره مي گويي

تلنگر مي زني بر خود كه من دريا نمي بينم

چرا با اين همه عاشق تو از معشوق بيزاري

و مجنون وار مي گويي كه من ليلي نمي بينم

همه زيبا و شيدايند در اين عالم كه مي بيني

عوض كن رنگ چشمانت نگو زيبا نمي بينم

(هر وقت نا اميد شدي برو جلوي كوه و بگو خدايا هنوز جاي اميدواري هست؟ خواهي شنيد هست! هست!هست! )

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در شنبه 1388/02/19 و ساعت 15:36  
 قلب
روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را دارد . جمعیت زیادی جمع شدند و به قلب او نگریستند. قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود.  مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف از قلب خود پرداخت و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست . مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می ‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دید می‌شد.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعامی‌کند که زیباترین قلب را دارد؟ مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن ؛ قلب تو فقط مشتی زخم و بریدگی و خراش است . پیر مرد گفت : درست است ، قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه، دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند ، گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام، امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پرکنند.پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟ مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود،اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود.

(ارزش انسان به داشته هايش نيست به آن چيزي است كه آرزوي به دست آوردنش را دارد.)

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در دوشنبه 1388/02/07 و ساعت 15:5  
 معنای شکست برای شما چیست ؟
گفتند : شکست يعني تو يک انسان در هم شکسته اي

گفت : نه ! شکست يعني من هنوز موفق نشده ام.

گفتند : شکست يعني تو هيچ کاري نکرده اي.

گفت : نه! شکست يعني من هنوز چيزي ياد نگرفته ام.

گفتند : شکست يعني تو يک آدم احمق بودي.

گفت : نه! شکست يعني من به اندازه کافي جرات و جسارت داشته ام.

گفتند : شکست يعني تو ديگر به آن نمي رسي.

گفت : نه! شکست يعني مي بايد از راهي ديگر به سوي هدفم حرکت کنم.

گفتند : شکست يعني تو حقير و نادان هستي

گفت : شکست يعني من هنوز کامل نيستم.

گفتند : شکست يعني تو زندگيت را تلف کردي.

گفت : نه! شکست يعني من بهانه اي براي شروع کردن دارم.

گفتند : شکست يعني تو ديگر بايد تسليم شوي!

گفت : نه! شکست يعني من بايد بيشتر تلاش کنم

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در پنجشنبه 1388/02/03 و ساعت 19:8  
 يادداشتي از طرف خدا
 

به: شما

تاريخ : امروز

از: رئيس

موضوع : خودت

عطف به : زندگي

 

من خدا هستم. امروز من همه مشكلاتت را اداره ميكنم . لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم. اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن آن نيستي براي رفع كردن آن تلاش نكن . آنرا در صندوق ( چيزي

براي خدا تا انجام دهد ) بگذار . همه چيز انجام خواهد شد ولي در زمان مورد نظر من ، نه تو . وقتي كه مطلبي را در صندوق من گذاشتي ، همواره با اضطراب دنبال (پيگيري) نكن . در عوض روي تمام چيزهاي عالي و شگفت انگيزي كه

الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن . نااميد نشو ، توي دنيا مردمي هستند كه رانندگي براي آنها يك امتياز بزرگ است

شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بيکار است و شغلي ندارد

ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند

وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشوي : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده

وقتي ماشينت خراب ميشود و تو مجبوري براي يافتن كمك مايلها پياده بروي : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبار فرصت راه رفتن داشته باشد

ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟ شكر گذار باش . در اينجا كساني هستند كه عمرشان آنقدر كوتاه بوده كه فرصت كافي براي زندگي كردن نداشتند

وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مويي داشت تا به آن رسيدگي كند

ممكنه تصميم بگيري اين مطلب رو براي يك دوست بفرستي : متشكرم از شما ، ممكنه در مسير زندگي آنها تاثيري بگذاري كه خودت هرگز نميدانستي

 

 

حرف آخر : نود درصد از آنچه درباره اش نگرانيم هرگز پيش نخواهد آمد

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در سه شنبه 1388/02/01 و ساعت 20:37  
 پاره آجر
 

مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان کم رفت و آمدي مي گذشت.

ناگهان از بين دو اتو مبيل پارک شده در کنار خيابان يک پسر بچه آجري به سمت او پرتاب کرد.

پاره آجر به اتومبيل او برخورد کرد.مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد که اتومبيلش صدمه زيادي ديده است.

به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو،جايي که برادر فلجش

از روي صندلي چرخ دار به زمين افتاده بود جلب کند.

پسرک گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از آن عبور مي کند.برادر بزرگم از روي صندلي چرخ دارش به زمين افتاد و من زور

کافي براي بلند کردنش ندارم.براي اينکه شما را متوقف کنم،ناچار شدم از پاره آجر استفاده کنم.

مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذرخواهي کرد؛برادر پسرک را بلند کرد و روي صندلي نشاند و سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به آرامي به

راهش ادامه داد.        

در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به سويتان پرتاب کنند!

خدا در روح ما زمزمه مي کند و با قلب ما حرف مي زند،اما بعضي وقت ها،زمانيکه ما وقت نداريم گوش کنيم،او مجبور مي شود پاره آجري به سوي ما پرتاب کند.اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يانه.

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در جمعه 1388/01/28 و ساعت 14:48  
 سهم كرم از هستي روز قسمت بود.

خدا هستي را قسمت ميكرد،خدا گفت:چيزي از من بخواهيد هرچه باشد شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب كنيد،زيرا خدا بخشنده است. و هركه آمد چيزي خواست؛يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن،يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز،يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم، نه چشماني تيز،نه جثه اي بزرگ و نه بال و نه پايي و نه آسمان و نه دريا... تنها كمي از خودت به من بده و خدا كمي نور به او داد، نام او كرم شب تاب شد. خدا گفت:آن كه نوري با خود دارد بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره اي باشد تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگ كوچكي پنهان مي شوي. و رو به ديگران گفت:كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.

 (هيچ وقت از مشكلات زندگي شكايت نكن،كارگردان خوب هميشه نقش هاي دشوار را به بازيگران خوب مي سپارد.)

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در چهارشنبه 1388/01/12 و ساعت 16:4  
 سوتک
 

سوتک

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد.

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد

به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

و او يكريز و پي در پي

دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدين سان بشكند در من

سكوت مرگبارم را.

(آنچه كسي را خفه مي كند، در آب افتادن نيست در آب ماندن است.)

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در چهارشنبه 1388/01/05 و ساعت 8:57  
 محبوبم!
 

محبوبم!

اگر برای آن به سوی تو می آیم

که مرا از شعله های دوزخ نجات بخشی،

بگذار در آنجا بسوزم.

و اگر برای آن به سوی تو می آیم

که لذت بهشت را به من ببخشی

بگذار که درهای بهشت به رویم بسته شود.

اما اگر برای خاطر تو به سویت می آیم،

محبوبم!مرا از خویش مران!

متبرکم کن

تا در کنار زیبایی جاودانه ات

تا ابد لانه کنم.

(اگر خدا بخواهد در برخورد سنگ و شیشه این سنگ است که خورد می شود،اگر خدا بخواهد.)

عیدتون مبارک همراه با بهترین آرزوها

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در دوشنبه 1387/12/26 و ساعت 10:59  
 
 

شده گاهي دست به دعا برداري و رشته اي نازك تو را به خدا برساند؟         

اگه خواستی تو نظرا جواب بده.

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در چهارشنبه 1387/12/21 و ساعت 19:48  
 
بهترین دعا برای عید نوروز:

برایت دعا می کنم تا خدا از تو بگیرد تمام چیزهایی را که از تو میگیرد خدا را

شاد و موفق و مثبت اندیش باشید

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در پنجشنبه 1387/12/15 و ساعت 23:46  
 کوتاه اما خواندنی
هميشه واسه گلي خاك گلدون باش كه اگربه آسمون هم رسيد بدونه ريشش كجاست

 ‏ آدمها براي هم مثل يك كتاب هستند به صفحه ي آخر كه ميرسند ميرن سراغ يكي ديگه پس حواست باشه پيش هركسي ورق نخوري

‏ درزندگی بارون نباش که فکرکنند خودت رو با منت به شیشه می کوبی ابر باش تا منتظرت باشن بباری

 ‏ ‏ بهترين چيزي كه در توان داري به دنيا هديه كن حتي اگر كوچك باشد،زيرا در آخردرميابي زندگي هر آنچه هست ميان تو و خداي توست

 درتنهايي به خود بياموز كه تنها، تنهايي است كه آموزنده تر ازهر جمعي است

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در پنجشنبه 1387/09/14 و ساعت 11:35  
 
اگر روزي بدوني كه يه حادثه مهم قراره تو زندگيت اتفاق بيفته،چي كار مي كني؟يا

 بفهمي كه قراره فقط با يه تلفن زندگيت متحول بشه واكنشت چيه؟فكر كن يه نفر

 كه باهاش قهري و مي تونه از اين به بعد مفيدترين فرد تو زندگيت باشه منتظر زنگ

 توست كه فقط باهاش صحبت كني تو چي كار مي كني؟بهش زنگ مي زني با مي

 ذاري همون جور قهر بمونه؟

اون بهترين شخصيته كه مي تونه بهت كمك كنه.حالا تصميمت چيه؟چي كار مي

 كني؟حتماْ ميگي آشتي،و اين بهترين جوابه.حالا فرض كن اون آدم مهربون همه

كايناته كه فقط منتظره بهش زنگ بزني و بهش بگي دوستت دارم.حالا چي كار مي

كني بهش زنگ مي زني؟خنده داره نه؟مگر كاينات تلفن داره؟مگه ميشه با دنيا

صحبت كرد؟اين سوالات به ذهن همه ميرسه.اما اگه راستشو بخواي جهان تلفن داره

 يه خط مستقيم به قلبت.كافيه فقط گوشي دلتو برداري،قلبت خود به خود شماره

مي گيره.مطمن باش جهان منتظره زنگته.عجله كن.نذار قهر بمونيد.جهان منتظره

توست،شتاب كن.

 

(مجله موفقيت)

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در شنبه 1387/07/06 و ساعت 6:9  
 ...

روز محشر وقت پرسيدن ز من رب جلي

گفت تو غرق گناهي،گفتمش يا رب بلي

گفت پس چرا آتش نمي گيرد جسم و تنت؟

گفتم چون هك كرده ام روي قلبم يا علي

شهادت مولاي متقيان امام علي (ع) را به شما روزه داران و هموطنان تسليت عرض مي كنم.

التماس دعا

 

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در شنبه 1387/06/30 و ساعت 12:35  
 تا انتهاي حضور

 

امشب

در يك خواب عجيب

رو به سمت كلمات

باز خواهد شد

باد چيزي خواهد گفت

سيب خواهد افتاد

روي اوصاف زمين خواهد غلتيد

تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت

سقف يك وهم فرو خواهد ريخت

چشم

هوش محزون نباتي را خواهد ديد

پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد

راز سر خواهد رفت

ريشه زهد زمان خواهد پوسيد

سر راه ظلمات

لبه صحبت آب

برق خواهد زد

باطن آيينه خواهد فهميد

امشب

ساقه معني را

وزش دست تكان خواهد داد

بهت پرپر خواهد شد

ته شب يك حشره

قسمت خرم تنهايي را

تجربه خواهد كرد

داخل واژه صبح

صبح خواهد شد

(سهراب سپهري)

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در سه شنبه 1387/06/26 و ساعت 13:43  
 خدایا...

خدايا

به من توفيق تلاش در شکست

صبر در نومیدی ، رفتن بی همراه

کار بی پاداش ، فداکاری در سکوت

خوبی بی نمود ، مناعت بی غرور

تنهایی در انبوه جمعیت

عشق بی هوس و

دوست داشتن بی آنکه دوست بدارند

روزی کن

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در شنبه 1387/06/23 و ساعت 7:31  
 قبل از...

 

قبل از پيري،جواني را درياب!

قبل از بيماري، سلامتي را درياب!

قبل از غم،شادي را درياب!

قبل از از گناه،ثواب را درياب!

قبل از عيب،حسن را درياب!

قبل از نا سپاسي،شكر گزاري را درياب!

قبل از سستي،اراده را درياب!

قبل از حسادت،قدر خود را درياب!

قبل از فردا امروز را درياب!

قبل از تنهايي،يار را درياب!

قبل از مرگ،زندگي را درياب!

قبل از قبل تر،خدا را درياب!

قبل از آن،موفقيت را درياب!

(موفقيت)

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در دوشنبه 1387/06/18 و ساعت 5:51  
 
|+| نوشته شده توسط ZAHRA در جمعه 1387/06/15 و ساعت 5:29  
 ماه خدا
هلول ماه زیبا و پر فیض مبارک رمضان را به همه ی دوستان تبریک می گویم.

می توان خوب بود

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را

                                                میان ربنای سبز دستانت دعایم کن

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در چهارشنبه 1387/06/13 و ساعت 5:43  
 تو اما نازنینی
تو بيش از حد خدايي

من اما هيچ هستم

تو بسياري زيادي

ولي من كوچك و كم

من و يك روح خاكي

من و قلبي زميني

تو اما بي نظيري

تو اما نازنيني

من اينجا آبروي تو را بردم خدايا

گمانم قهر كردي

مرا مي بخشي آيا؟

اگر گفتند دنيا چرا اينقدر زشت است

بگو تقصير اين بود همين خاكي همين است

بگو كه كارهايش هميشه اشتباه است

بگو حتي نمازش،نمازش هم گناه است

دلم بدجور تنگ است

دلم را زير و رو كن

ببين روحم چروك است

خودت آن را اتو كن

شبيه يك كتابم

پر از ايراد و اشكال

درختي بي نتيجه

تمام واژه ها كال

بيا و خط بزن باز تمام صفحه ها را

مرا بنويس از اول

ولي اين بار زيباتر

|+| نوشته شده توسط ZAHRA در دوشنبه 1387/06/11 و ساعت 5:54  
 
لحظه ها را گذرانديم تا به خوشبختي برسيم غافل از آنكه خوشبختي همان لحظه هايي بود كه گذرانديم.

 

 

زندگي مثل يه ديكته ست كه هي غلط مي نويسي و هي پاك مي كني غافل از آنكه اجل مي ياد و داد مي زنه برگه ها بالا.

 

 

 

زندگي با بعضي از دوستان مثل قطار شهر بازي مي مونه كه با بودن با آنها لذت مي بري ولي به جايي نمي رسي
|+| نوشته شده توسط ZAHRA در سه شنبه 1387/06/05 و ساعت 10:27  
 
|+| نوشته شده توسط ZAHRA در دوشنبه 1387/05/21 و ساعت 19:18  
 
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست.
|+| نوشته شده توسط ZAHRA در یکشنبه 1387/05/20 و ساعت 0:43  

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس